همسایه خیال
با تلنگری از سهراب
شعر می شوم برایت
ساده
میگذرم از مرداب تنهایی خویش
سری می زنم به همسایه خیال خود
.
.
.
در آنجا گلهای شمعدانی
می رقصند زیر نور آفتاب
در کنج طاقچه؛
بر سر سفره همسایه خود می نشینم
نان گندم
پنیر
به!
چه بی آلایش
در اینجا دریای آشوب بی موج است
در اینجا مهر همسایه
تکه ایی از آسمان مهر خداست
در اینجا فقط ماییم..
بدون کبودی آسمان!
حیاط خانه ی همسایه باز می کند آغوشش را برایم
و در همین حین
صدای خنده هایت
در لابه لای خندیدن برگ ها گم می شود
چقدر زیباست
چقدر لطیف که چمن های باغ مرا دست به دست می رسانند به عطر موهای تو
که در فضا پر شده است
و ناگاه
دستی چشمهایم را از پشت می گیرد
این عطر
همان عطر است
آری
این خود همسایه است!!
همچو کودکی پر از شوق می شوم
و این شوق بخاطر همسایه است
همسایه آنطرف مرداب
موضوعات مرتبط: شعر و دلنوشته های خودمانی
شعر می شوم برایت
ساده
میگذرم از مرداب تنهایی خویش
سری می زنم به همسایه خیال خود
.
.
.
در آنجا گلهای شمعدانی
می رقصند زیر نور آفتاب
در کنج طاقچه؛
بر سر سفره همسایه خود می نشینم
نان گندم
پنیر
به!
چه بی آلایش
در اینجا دریای آشوب بی موج است
در اینجا مهر همسایه
تکه ایی از آسمان مهر خداست
در اینجا فقط ماییم..
بدون کبودی آسمان!
حیاط خانه ی همسایه باز می کند آغوشش را برایم
و در همین حین
صدای خنده هایت
در لابه لای خندیدن برگ ها گم می شود
چقدر زیباست
چقدر لطیف که چمن های باغ مرا دست به دست می رسانند به عطر موهای تو
که در فضا پر شده است
و ناگاه
دستی چشمهایم را از پشت می گیرد
این عطر
همان عطر است
آری
این خود همسایه است!!
همچو کودکی پر از شوق می شوم
و این شوق بخاطر همسایه است
همسایه آنطرف مرداب
همسایه خیال
"ع.سپند"
موضوعات مرتبط: شعر و دلنوشته های خودمانی
تاريخ : چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۶ | 17:47 | نویسنده : عطااله جبلی |
