خرید بک لینک
پادشاهی کیکاوس

چون کاوس به پادشاهی رسید مملکت آباد و خزانه پر گنج و سپاه فرمانبردار بود. کم کم خدا را از یاد ببرد.کاوس روزی با جمعی از پهلوانان و سرداران در بزم بود و از بی همتائی خود سخن میگفت.یکی از دیوان مازندران خود را بصورت رامشگری درآورده سرودی در وصف مازندران خواند.
آنچنان کاوس افسون شد که اندیشه لشکر کشی و تصرف منزلگاه دیوان به سرش افتاد.روز بعد پهلوانان نزد زال رفتند تا او کاوس را از این کار برحذر دارد. کاوس نصیحت زال را نپذیرفت و به مازندران لشکر کشید.بعد از کشتار و خرابی، شاه مازندران از دیو سفید کمک خواست.چون شب فرا رسید آسمان چون دریائی از قیر تیره شد و باران سنگ بر سر سپاه ایران باریدن گرفت.هرکه توانست راه گریز در پیش گرفت و چون روز فرا رسید چشم نیمی از سپاه نابینا گشته، کاوس و گروهی باسارت درآمده و گنجشان به تاراج رفت.
بعد از مدتی کاوس با افسوس که پند زال را نپذیرفته از او کمک خواست.زال داستان را از دیگران پنهان داشت و به رستم گفت که عمر من از دویست سال گذشته و این زیبنده پهلوان جوانی همچون تو است.رستم گفت زابلستان و مازندران بسیار از هم دورند، من از کدامین راه رهسپار شوم؟ زال گفت دو راه وجود دارد، یکی درازتر که کاوس رفت و دیگری کوتاه تر ( هفت خوان)که پر از شیر و دیو وتیرگی است.تو راه کوتاهتر را انتخاب کن.چون این اولین جنگ بزرگ رستم بود، رودابه مادر رستم بسیار گریست و با زال او را بدرود گفته و بدرقه کردند.

داستانی که خواندیید از " گفتار شور انگیز فردوسی " نوشته و به کوشش سهراب چمن آرا بود .

داستان بالا بصورت کاملتر در کتابی با عنوان " برگردان روایتگونه شاهنامه فردوسی به نثر " نوشته دکتر سید محمد دبیر سیاقی موجود است . توصیه من به شما تهیه و مطالعه آن میباشد .


موضوعات مرتبط: داستانهای شاهنامه به نثر

برچسب: داستانهای,شاهنامه,پادشاهی, نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: پنجشنبه 9 آذر 1396 ساعت: 17:52

صفحه بندی