چرا اینقدر پوچ که بگویم نمیتوانم؟جواب را نمیدانمآنقدر خسته ام که فکر نمیرود سوییمانده ام در شانه راهباد در دور دست ها رها کرد دست آن قاصد رانیاورد خبری خوش...توی هر کوچه و پس کوچه ذهن می بندمچشم از خاطر توبه گمانم برف و باران بشود پُشته در این سالجیغ زمستانی عبوسبشدم یکه و تنها لخت و عور زمستان چه کنم؟سوز و سرما بسیارقاصدک را چه شد ای مردم شهر، با ما شد؟یار باد بی مرامبا دمی عطر آن گلبرگ ناز به تاراج خیال می رقصید که قاصد لب گشودنبودی مثقالی خیال...یک لحظه یک خیال
"ع.سپند"
موضوعات مرتبط: شعر و دلنوشته های خودمانی
تاريخ : شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ | 17:38 | نویسنده : عطااله جبلی |
برچسب:
نویسنده: سجاد صمیمی
تاريخ: شنبه
20 آبان
1396 ساعت: 21:40