خرید بک لینک
پادشاهی ضحاک

در سرزمین تازیان مردی بنام مرداس شاه بود.مرداس مرد خیری بود که در سرزمینش گله و رمه فراوان داشت مرداس فرمان داده بود که هرکس میتواند به رایگان از آن همه گله او شیر بدوشد، از پشم و پوست گوسفندان استفاده کند و بهائی نپردازد.مرداس تازی پسری داشت، درست نقطه مقابل پدر بی بهره از مهر و محبت، نام او ضحاک بود.ابلیس که ضحاک را خوب میشناخت او را وسوسه کرد که پدرش پیر شده و او لایق شاهی است. بالاخره بکمک ابلیس،ضحاک در باغی که هرشب پدرش بدرگاه خدا نیایش میکرد، اورا در چاه افکند و بدین ترتیب ضحاک بیدادگر بشاهی رسید.

اهریمن بشکل جوانی آراسته وارد ایوان ضحاک شده و خود را آشپزی ماهر معرفی کرد که میتواند برایش غذاهای خوشمزه درست کند.شبی که غذای خوشمزه ای برایش درست میکند ضحاک میپرسد چه آرزوئی داری و جواب می شنود که بوسه ای بر دوشهای تو. بعد از این بوسه و ناپدید شدن اهریمن، دو مار سیاه بر دوشهای ضحاک می رویند.سالها گذشت و ضحاک در عذاب به دنبال چاره بود که اهریمن بعنوان پزشکی ظاهر شد و دوای معالجه را دادن مغز سر مردان به مارها تجویز کرد. و اما داستان فلاکت بار آخر عمر جمشید از این قرار است که بعد از محاصره تخت جمشید توسط ضحاک، شاه تخت و کلاه خود را به او سپرده و برای صد سال از چشم مردم ناپدید می شود. در سال صدم، جاسوسان، جمشید را در دریای چین پیدا میکنند و عاقبت ضحاک او را بچنگ آورده با اره به دونیم میکند.به این ترتیب عمر هفتصد ساله جمشید بزرگ در خواری و خفت به پایان میرسد.

جمشید دو خواهر داشت بنام های شهرناز و ارنواز که اسیر ضحاک شده بودند.دو مرد پارسا بنام های ارمایل و گرمایل خود را در آشپزخانه ضحاک وارد کرده و هرشب مغز گوسفندی را بجای مغر یکی از دو قربانی برای ضحاک درست کرده و جوان دیگر را به کوهستان میفرستادند و دیری نگذشت که لشکری از این جوانها درست شد. چهل سال از روزگار ضحاک باقی مانده بود که در خواب دید جوانی با گرزی گاوسر بر سرش کوبیده و جوان دیگر اورا با چرم بسته به سوی کوه دماوند کشان کشان میبرد.
از میان تعداد زیادی موبد، بالاخره موبدی بنام زیرک خواب او را چنین تعبیر کرد: " کسی بنام فریدون که هنوز از مادر زاده نشده، تخت و تاج ترا زیرو رو خواهد کرد و چون تو دایه او را که گاوی مهربان است خواهی کشت، او گرز خود را بشکل سر گاو درست خواهد کرد.

"از آن روز ضحاک نشان فریدون را بهمه جا فرستاد. روزگاری گذشت و فریدون از مادر زاده شد.پدر فریدون آبتین و مادرش فرانک نام داشت.فرانک از ترس جاسوسان ضحاک، فریدون را در مرغزاری پنهان کرد و سه سال تمام گاوی پر شیر و مهربان بنام پرمایه درآن مرغزار به فریدون شیر میداد که جاسوسان محل فریدون را پیدا کردند.فریدون به کوه فرار کرد و ضحاک مزرعه را سوزاند پرمایه را کشت.فریدون شانزده سال در کوه البرز بود و بالاخره از کوه بزیر آمد و از فرانک در مورد پدرش سوال کرد.فرانک به او گفت پدرت آبتین از نژاد طهمورث و جوان بود که درگذشت.چون ضحاک دانست که فریدون به سن رشد رسیده به فکر چاره افتاد. او درباریان را جمع کرد و قرار شد گواه نامه ای بنویسند و همه امضا کنند که ضحاک تازی در ایرانشهر و دیگر سرزمینها جز تخم نیکی نکاشته و آنرا به اژدها بسپارند تا به گمان خودش دلیلی بر کردار نیک خود داشته باشد.در اجتماعی در دربار ضحاک شخصی بنام کاوه آهنگر خطیبه طولانی از ظلم و ستم ضحاک ایراد کرده و از او خواست که آخرین فرزندش را ببخشد. کاوه گواه نامه را امضا نکرد و با فرزندش از کاخ خارج شده و مردم که از این موضوع مطلع شدند بدنبال کاوه بحرکت در آمدند.کاوه بسوی دکه خود رفت و آن چرم آهنگری را که هنگام کار بر کمر می آویخت بر سر نیزه کرد و در پی او تمام بازار دگرگون شده و براه افتادند.

کاوه نیزه بدست پیش میرفت و مردمان بدنبال او روان بودند و بدنبال فریدون می گشتند. آنقدر گشتند تا از شهر به دشت و کوه رسیدند و بالاخره فریدون را یافتند. از آن روز به بعد هرگروه از مردم چیزی بر آن چرم پاره افزودند، از دیبای روم تا زر و گهر و بعدها بر سر درفش نشانه ماه را نصب کردند. پس از آن هرکه صاحب درفش کاویان شد بر آن چرم بی بها گوهری آویخت و آن شد که اختر کاویان نام گرفت.
فریدون به دیدار مادرش رفت و به او گفت بجنگ ضحاک می رود.بعداً فریدون از آهنگران خواست برایش گرزی درست کنند سنگین با سری بشکل گاومیش بیاد آن گاو که سه سال او را دایگی کرده و پرورده بود.بیاد پرمایه که ضحاک او را کشت.سپاه فریدون به سپهسالاری کاوه آهنگر، در زیر درفش کاویان از اروند رود
گذشته و از آنجا روانه بغداد امروزی شدند.ضحاک برای یافتن جادوئی به هند رفته بود و وقتی خبر دار شد فریدون بر تخت او نشسته عازم شهر و ایوان خود شد.وقتی به کاخ خود رسید با د شنه آهنگ جان خواهران جمشید را کرد که فریدون با چالاگی گرزی بر سرش کوبید.فریدون میخواست با ضربه دوم او را هلاک کند که ندائی از سروش خجسته آمد که اورا مکش.با سر شکسته تنش را به بند کردند و به فرمان سروش خجسته در دره ای تنگ در دماوند آویختند، باشد تا خون دلش چون خون مردمان قطره قطره با رنج بر زمین بچکد.

داستانی که خواندیید از " گفتار شور انگیز فردوسی " نوشته و به کوشش سهراب چمن آرا بود .

داستان بالا بصورت کاملتر در کتابی با عنوان " برگردان روایتگونه شاهنامه فردوسی به نثر " نوشته دکتر سید محمد دبیر سیاق موجود است . توصیه من به شما تهیه و مطالعه آن میباشد .


موضوعات مرتبط: شاهنامه

برچسب: پادشاهی, نویسنده: سجاد صمیمی تاريخ: شنبه 20 آبان 1396 ساعت: 21:40

صفحه بندی